تبليغاتX
بهشتيان 85اي

بهشتيان 85اي

دانشجويان IT دانشگاه تهران

بازگشت گلادیاتور!

 دوباره مي خوام استارت بزنم... يهو جومي‌گيرتم!

از آخرين باري كه اينجا بوديم تا به امروز اتفاق قابل عرضي رخ نداده، همه چي مثل قبله، نه بهتر شده نه بدتر.

آخر هفته مي خوايم بريم اردو اصفهان! فك كن! 30 نفر از كامپيوتر 85 قراره 3 روز و 3 شب (!!) همو تحمل كنن! خيليه ها! اما غلط نكنم قراره خوش بگذره، تازه مي خوايم بريم خونه‌ي درنا اينا خراب بشيم! چه حالي مي ده!

در حال حاضر نه حرفي دارم نه اظهار نظري... نيت فقط آپ كردن اين بلاگ كلنگي بود، حالا اگه اين درساي برقي تخيلي امان بدن بازم ميايم از اين ورا...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط سيما  | 

اطلاعيه

uni shooroo shod keeeee.... :-jjjjjjjjjjjjjjjjjjjjjjj....l

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط سيما  | 

تابستان خود را چگونه گذرانديد؟

اِهِم... والله ما تابستون خيلي خوبي داشتيم... از اونجا كه ما شاخيم تابستونمون از زماني شروع شد كه AP به فنا رفت، درايام شيرين امتحانات كمي اذيت شديم اما خو... زندگي پستي و بلندي داره... بالا و پايين داره... روز خوب وبد داره... آدمي موفقه و مي تونه گليم خودشو از آب بكشه كه با سختي ها كنار بياد و شكيبايي پيشه كنه و توكّل به خدا رو هيچگاه از ياد نبره...

خلاصه كه بعد از پشت سر گذاشتن اون دوران به ياد ماندني دوباره شيرجه زديم تو تابستون و... آره و اينا... البته بماند كه تو همين شيرجه زدنه نزديك بود دانشگاه تهران و مقاله و بورسيه رو بيخيل شيم و بريم TA كلاساي باغچه بان شيم...اما گويا قسمت نبود مهر"خدمتگزار ملت" بخوره رو پيشونيمون و به اين قشر مظلوم جامعه (همون ناشنوايان خودمون!) خدمت رساني كنيم...

از اونجا كه شيفته ي اقاي عابدي (يا عابدين؟!!) نژاد و كلاساش و TAهاش هستيم بي صبرانه لحظه شماري مي كنيم 24 شهريور برسه و قلم و كاغذ به دست بست بشينيم پشت در كلاس ( لعنت برهر چي آدم خالي بنده!)

ديگه بگم خدمتتون... يه شمال (خانوادگي) زوركي هم كردن تو پاچمون (ما زير بار زور نمي ريم مگر آنكه آن زور پرزور باشه!) و... ولي از حق نگذريم خيلي خوش گذشت... يه كارگاه BPR و يه LINUX و يه WEB هم به طرز فجيعي افتادونده شدن همون جايي كه شمال بود... اما... اين تو بميري از اون تو بميري ها نبود... اين يكي ديگه از توان من خارج بود، 4 ساعت يك روند بشينم سر كارگاه و كار ديگه اي نكنم ؟؟!!! چه حرفا... WEB هم كه... استاد واسه خودش زمزمه ها مي كرد! ما كه كلي استفاده برديم، شما رو نمي دونم... اما آقاي اَم. شالي يه چيز ديگه بود، حيف با شمال تداخل زماني داشت و نشد بهره ببريم ازشون... هااااااا...يادم رفت... رامتين خسروي رو بگو... عجب كلاس توپي داشت، حيف كه فقط 2 جلسه رفتيم سرش( "-: !!)...

عرضم به حضور منوّرتون... كار خاص ديگه اي نكرديم... خواستيم يه حال اساسي به ژوزفوس بديم... اما ديديم بچه كه زدن نداره، از سر تقصيراتش گذشتيم! مدار هم... فقط فهميديم كتابش 2 جلده اما چون ما رو دوست دارن يه جلدشو مي كنن تو حلقمون!... LINUX هم ... استادِ عوض كردن BACKGROUN هستيم در حال حاضر!

اينا همه برنامه هاي درسيمون بود. از برنامه هاي تفريحيمون اگه بخوام بگم... همه در حالت كففففف به سر مي بريم از بس كامپيوتري ها همو دوست دارن و پايَن و همراهن با هم... اينو الكي كه نمي گم... 20/30 تا اردوي سياحتي گذاشتيم، تمام 100 و خورده اي ورودي كامپيوتر 85 اومده بودن (هي 84اي ها و 83اي ها مي گفتن بذاريد مام باهاتون بيايم... هي ما مي گفتيم: نههههه... جان شما يه دونه هم جا نداريم!)...

از فعاليت هاي اينترنتيمون هم... هر از گاهي بچه هاي خوش ذوق يه حالي به GROUP مون مي دادن و شرايط شادي ما رو فراهم مي كردن و بسي خنده مي شد و ... جا داره همين جا ازهمشون كمال تشكرو بكنم.
خلاصه كه... تابستون توپي بود... كلي جوون شديم!
24ام منتظر همگيتون هستيم!!!!




Foot of page 1: با 84اي ها و 83اي ها شوخي كرديم! ما غلط بكنيم با TAهامون شوخي كنيم... لااقل همين يكي دو ساله! آقاي شالي هم انصافاً استاد خوبي بودن، ايشالا بازم در خدمتشون باشيم.

Foot of page 2: واسه كسايي كه نمي دونن: ژوزفوس يكي از شيرين ترين پروژه هاي AP بود هنوزم مزه اش زير دندونمه... آخه جوييدمش (!!!!) ... بهم نمياد؟؟!!

Foot of page 3: بكس الدوله ها (همون برو بچس خودمون... نويسندگان غيور بلاگ...) شمام بياين خاطرات شيرينتونو بگين... ميخنديم يه كم... :دي!


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط سيما  | 

نصايح مادرانه

بعد عمري در به دري... تازه به اين نتيجه رسيدم كه هر چي پاچه ورماليده تر باشي تو زندگيت موفق تري... اگه باور نداري امتحان كن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط سيما  | 

پاچه خواري

كهكشان فقط منظومه ي شمسي... سياره فقط زمين... قاره فقط اسيا... كشور فقط ايران... شهر فقط تهران... محله فقط امير اباد(!!!!)... دانشگاه فقط تهران... دانشكده فقط برق و كامپيوتر... دانشجو فقط 84اي(:^0)... بلاگ فقط utcom84... پاچه خوار فقط من !!!

http://utcom84.blogfa.com
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط سيما  | 

اینجا جو مردانه است، اما مردي رويت نمي شود!(از اغاز تا پايان)

سال 1385:

نام : درنا
نام خانوادگی : حسنی
رشته : فناوری اطلاعات
دوره : روزانه
روز اول ، سالن چمران ، جشن آغاز سال :
ازدحام بچه ها ،هیجانی غریب.
یکی از مسئولین : شما میتوانید معجزه کنید.
تقریباً دارم بالای سر جمعیت پرواز می کنم.مقاله، بورسیه، دکترا، چقدر کار دارم!
مسئول بعدی : مشروطی ،3 ترم متوالی 4 ترم غیر متوالی یعنی اخراج
اگر می خواهید دانشگاه شهر دیگری بروید به سلامت خوش آمدید.
از بالای سر جمعیت تالاپ می افتم سر جایم.
رجب بیگی:
مقایسه قبولیهای کارشناسی ارشد دانشگاهها ، بیشترین تعداد هیئت علمی در بخش برق و کامپیوتر
ما خیلی خوبیم ،خیلی گلیم ، اصلاَ چرا بقیه ی دانشگاهها تعطیل نمی کنند؟!
یک سال بالایی : به خاطر در دست داشتن کارت مقدس(!!!) دانشگاه تهران تبریک می گویم.
باید بروم دنبال کارههای خوابگاه ، از ادامه ی جشن محروم می شوم!
کلاس مبانی بعد از چند جلسه : استاد فارسی حرف می زند؟! صورت سوال بچه ها چیست؟
فیزیک:من که این ها را بلد بودم چرا نمی فهمم؟
ادبیات : دانشگاه تهران سیاسی ترین دانشگاه جهان است!
من تازه آمده ام ، حتماّ قرار است بشود.
توصیه های والدین : خودت را بکش کنار اصلاّ از دانشگاه بزن بیرون.یادم باشد!
آزمایشگاه : چه جالب اینجا واقعاّ باید آزمایش کنی!
زبان : این یکی را استثنائاّ میفهمم!
تنظیم : نه انگار جداَ بزرگ شده ایم!
بوفه! بوفه! بوفه!
سرگیجه، بهت، ناباوری!
پسر،مرد، فنی!
من دخترم.اینجا جو مردانه است،اذیت می شوم.کمکم کنید.کسی نمی شنود.اینجا همهمه است.اینجا سر گیجه است.
سایت، خوابگاه، کتابخانه،همه جا همهمه است.
هی من چیزی یاد نمی گیرم!
اولش همین طوریست!طبیعیست!
.......
انتهای سال : فکر کنم فنی شده ام.دیگر اذیت نمی شوم.تقریبا سر هیچ کلاسی نمی روم.چقدر وقت دارم!
ارشد؟!!
عمرا!ُ حرفش را هم نزن!
ازدواج با آدم تحصیل کرده؟
مگر از جانم سیر شده ام؟! نهایتاُ دانشگاه آزاد.
.....


يك سال بعد:

نام : سيما
نام خانوادگی : راست خديو
رشته : فناوری اطلاعات
دوره : روزانه
روز 365ام، لابي دانشگاه، ابتداي ترم سوم
ازدحام بچه ها، بدون احساس خاصي
يكي از مسؤلين(ساعت 7 صبح): سلام، خسته نباشيد!
به ياد پارسال مي افتم: مقاله، بورسيه،... هه!... يا به قولي: ياه ياه ياه!
يه ادم [...]: مي رفتي صنايع خوب!!!
چشم... امر ديگه اي نيست؟؟...
كارشناسي ارشد: ام.جي غوغا مي كنه... كامپيوتر مي زنه رو دست برق(دمش گرم!)
ما گليم، ما سنبليم، ما بچه هاي بلبليم!...
یک سال بالایی : اسمان همه جا همين رنگ است!
باس برم خونه، چه خوب كه يه جايي هست كه پناه ببري بهش از دست اين 50 تومني!
كلاس اي.پي: هه!... چي جالب!...
فيزيك: فداي كوله پشتيت استاد!
معادلات: دانشجوي عزيز من! برو زبان ياد بگير كه خربزه ابه!(جونم؟؟!)
رياضي: يا شايد هم كلاس فسيل شناسي!
معارف: عجب! مربع دايره هم وجود داره!
بوفه! بوفه! بوفه!
بي خيالي! دربند! دركه!
پسر،مرد، فنی!
من دخترم.اینجا جو مردانه است، اما مردي رويت نمي شود!
سایت، کتابخانه، همه جا همهمه است، چيزي نمي شنوم!
به ارامي درس مي خوانم، به دل خودم!
اولش همین طوریست!طبیعیست! تا اخرش هم همين طوريست! باز هم طبيعيست!
......
انتهای سال : فکر کنم فنی شده ام.به هيچ عنوان اذیت نمی شوم.
ارشد؟!!
هم چنان عمرا!ُ
ازدواج؟ مرد؟
مگر از جانم سیر شده ام؟!
.....


Foot of page 1: دري(همو درنا)! دستت طلا واسه بلاگت!
Foot of page 2: هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم اي سال بالايي ها (utcom84.blogfa.com)!
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط سيما  | 

منم اومدم!!!

سلام!!

به به از همون بدو ورود وقتی با کلمه ی "بهشت" مواجه شدم کلی خاطره ی تلخ وشیرین برام زنده شد...البته خداروشکر چیزی که اصلا تو بهشت راه نداره همون تلخیه... بهشت سراسر شادی و آرامش و لبخند و تمدد اعصابه!!تلخیشم فقط مال وقتیه که کلی پله رو میری بالا ومی بینی که نامردا نوشتن "بهشت خراب است"...حالا بگذریم خوب نیست اول کاری همش از سختیهای زندگی و تحصیل حرف بزنم!

منم خیلی خوشم اومد از این ایده ی سیمایی..به خصوص با اون اسمی که اون بالا نوشته و کلی به آدم انرژی مثبت میده...از همین الآنم کلی اینجا رو دوست دارم...که قراره  یه عالمه خاطره ی دوستداشتنی رو تو خودش جا بده...روزایی که کنار همدیگه کلی خندیدیم و کلاسارو پیچوندیم و درس نخوندیم و از کل جاهایی که تو دانشگاه هست فقط بهشتا و بوفه ها رو شناسایی کردیمو.....(هر چی فکر می کنم کوچکترین خاطره ای که درباره ی درس خوندنمون باشه یادم نمیاد.حافظه یاری نمیکنه وگرنه ما که همش داشتیم درس میخوندیم)...

خلاصه که میخواستم بگم  "منم اومدم...!!!" 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط شبنم  | 

اعلام وجود!

سلام به همه ی دوستای گل باقالیه خودم

اولا دیروز عروسی داداشم خیلی خوش گذشت! ماسولم که نیومدین باز خیلی خوش گذشت! کلا نمی بینمتون خیلی حال می دهاینا رو گفتم اول که یکم خنک شم(گرچه عوض همتون درنا رو ۵ روز تحمل کردمچه کنم صبرم زیاد شده!!)

خب جا داره اینجا سیما رو به باد مشت و فحش بگیرم...آخه تو خجالت نمی کشی؟!!! هاااان؟!! نه من میخوام بدونم تو شرم نمی کنی ؟!! سر در بلاگ زدهIT بعد به من می گه پاشو بیا توو!

از همین اول شمشیرو از رو بستن!! نامردا!!!! ولی عوضش من اینجا تکم!

ولی بی شوخی ایده ی خوبی بود سیمیلی...گرچه ایده اش دزدی بود

در آخر بگم که بیاین فعال نگهش داریم...خوش میگذره .

یا حق!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط اذين  | 

مقدمه...

وا الله... هدف "ثبت خاطرات" است و بس...
خاطرات قشنگي كه اگه دير بجمبيم فراموش مي شن و ما مي مونيم و حافظه اي خالي !!
يك سال فرصت زيادي بود تا بشناسيم هم رو، اون قدر كه بتونيم فارغ از هر چيز اينجا دور هم جمع بشيم و بگيم و بخنديم و يادمون نگه داريم اين دوستي كم نظير رو...
حرف مي زنيم... از دانشگاه... از درس... از امتحان و پاس كردن و افتادن و حذف كردن... از كلاس و دو دره بازي و دربند و دربند... از خودمون... بهشتمون... سيستم هامون...
مي تازيم... تا كجا؟؟؟... الله اعلم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 7:55 قبل از ظهر  توسط سيما  | 

بسم الله...

يا علي گفتيم و عشق آغاز شد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 7:54 قبل از ظهر  توسط سيما  |